از سرد و گرم روزگار جلد اول زندگی‌نامۀ خودنوشت احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار شناخته‌شدۀ ایرانی، است که در مدت کوتاهی به چاپ‌های متعدد رسیده است. علی ملیحی، روزنامه‌نگار، در شماره ۴۷ ماهنامۀ اندیشه پویا (سال ششم، آذر ۱۳۹۶) یادداشتی در معرفی این کتاب نوشته است که متن آن را در زیر می‌خوانید:

از سرد و گرم روزگار خاطرات احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار شناخته‌شدۀ ایرانی، است از دوران کودکی و نوجوانی‌اش. شاید اولین سؤالی که دربارۀ این کتاب پیش بیاید این است که آگاهی از دوران کودکی و نوجوانی احمد زیدآبادی به چه کار می‌آید. اما خاطرات دوران کودکی زیدآبادی، بیش از آنکه تاریخ زندگی او باشد، می‌تواند با رویکرد تاریخ‌نگاری اجتماعی خوانده شود. تاریخ‌نگاری اجتماعی که حاصل نگاه از پایین به تاریخ است، به زندگی روزمره و بود و باش مردمان فرودست و «تاریخ زندگی روزمره» اهمیت می‌دهد. احمد زیدآبادی نیز در از سرد و گرم روزگار با صراحت و قلمی روان بر زندگی روزمرۀ حاشیه‌نشینان کویر پرتو می‌افکند و آداب و سنن و باورهای اهالی روستاها و شهرهای کوچک زیدآباد، ابراهیم‌آباد زردوئیه و سیرجان را که او و خانواده‌اش در آن‌جا می‌زیستند، روایت می‌کند. روایت و توصیفات او از شیوۀ زندگی، فرهنگ، شادی و غم، و عقاید و سنت‌های اهالی کویر خواننده را به یاد جای خالی سلوچ محمود دولت‌آبادی می‌اندازد. روایت زیدآبادی ما را به حاشیۀ کویر لوت می‌برد و نشانمان می‌دهد که نیم قرن پس از ورود تجدد به ایران و شکل‌گیری دولت مرکزی قدرتمند، زندگی روستائیان کرمان به چه شکل بوده است؟ داستان زندگی زیدآبادی یکی-دو سال پس از آغاز اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاهنشاهی آغاز می‌شود، اما آنچه بیش از همه در سرتاسر این روایت نمایان است فقر و محرومیت عریان ساکنان آن خطه از ایران، و به‌خصوص خانوادۀ نویسنده، است.

در تابستان سال ۱۳۴۴ در روستای زیدآباد با پنجاه خانوار در حوالی سیرجان به دنیا آمده است. خانواده‌هایی که یا در خانه‌های خشت و گلی شخصی زندگی می‌کردند یا مانند خانوادۀ او، به دلیل فقدان درآمد کافی مالی، «خوش‌نشین» بودند و در مجتمع‌هایی متشکل از اتاق‌های خشتی می‌زیستند. زیدآبادی روایتش را با توضیح دربارۀ خانواده‌اش آغاز کرده است؛ خانواده‌ای به معنای واقعی کلمه فقیر که در خانه‌ای بدون برق و آب لوله‌کشی زندگی می‌کردند و فرزندان و مادر کارشان خوشه‌چینی گندم است. خوشه‌چینان در فصل درو، محصول گندم جا مانده و پراکنده در کشتزار دیگران را جمع‌آوری و ذخیره می‌کردند: «از ابتدای گندم درو، خانوادگی دست به کار می‌شدیم تا ذخیرۀ گندم سالمان را به حداکثر برسانیم. در سال‌هایی که محصول فراوان بود، تا ۱۲۰ من- یعنی ۳۶۰ کیلو- جمع‌آوری می‌کردیم. سالی که میزان ذخیره به این حد می‌رسید، مادرم خیالش راحت می‌شد که “از سال در می‌شویم”، یعنی از گرسنگی نمی‌میریم، اما سالی که ذخیرۀ گندم به زیر صد من می‌رسید، مادرم سخت به هراس می‌افتاد و مرتب به ما تشر می‌زد که کمتر نان بخوریم.» به دلیل این وضعیت که نتیجۀ تنبلی و بی‌توجهی پدر است، احمد از چهار- پنج سالگی برای تأمین معاش خود و خانواده‌اش به کودک کار تبدیل می‌شود. چنان که روایت شده است، پدر که چند سال قبل از به دنیا آمدن احمد، دوباره ازدواج کرده، به‌رغم تنگدستی و بیکاری، هر روز عیال‌وارتر می‌شود و از همین رو عجیب نیست که نقشی در تأمین معاش خانواده ندارد. در مقدمۀ کتاب می‌خوانیم که نویسنده، که به دنبال روایت صادقانه و بی‌ریای خاطراتش است، بنا به حفظ حریم و حرمت افراد « از نقل ماجراهای پرده‌درانه صرف نظر» کرده است؛ با این حال، به نظر می‌رسد دلخوری و گلایۀ او از بی‌مسئولیتی پدر در قبال خانواده، باعث شده که نه تنها در واگویی حقیقت کمتر پرده‌پوشی کند، که گاه چنین تصویری از پدرش به دست بدهد: «گویا پدرم، با پامال کردن جمعیت، خود را پای منبر [شیخ احمد] کافی می‌رساند. او … با هر نکتۀ طنز واعظ خراسانی به‌افراط می‌خندید و هنگام روضه خواندن او چنان بر پیشانی بلند و سفید خود می‌کوبید و آه و ناله سر می‌داد که مجلس از گرمی به داغی می‌رسید.» در برابر این پدر ضدقهرمان، قهرمان دوران کودکی نویسنده، مادرش ربابه است، چنان‌که نویسنده، کتاب خاطراتش را نیز به مادرش تقدیم کرده و در سطور کتاب، عزت و سلامت نفسش را مدیون تربیت او دانسته است. کسی که در جای‌جای کتاب نیز به مسئولیت اصلی او در اداره و تأمین معاش خانواده اشاره شده است.

از نیمۀ اول کتاب که می‌گذریم خاطرات به منبعی در خور توجه برای بررسی تأثیر انقلاب اسلامی بر استان کرمان، شهر کوچک سیرجان و روستاهای اطراف آن تبدیل می‌شود. روایت نویسنده از روند حوادث منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی و حوادث سه سال بعد تا سال ۱۳۶۰، مبنای مناسبی است برای مطالعۀ موردی دربارۀ تأثیر انقلاب اسلامی بر زندگی مردمان شهری و روستایی در نقاط دورافتادۀ ایران. به روایت نویسنده، تا تابستان سال ۱۳۵۷ که اولین تظاهرات اعتراضی در سیرجان برگزار می‌شود، هیچ نمود عینی دیگری از انقلابی‌گری در این شهر وجود نداشته است. اما بعد از این تاریخ به مانند بقیۀ نقاط ایران، در سیرجان نیز انقلاب روندی مستمر و علنی به خود می‌گیرد. پایگاه اصلی معترضان به حکومت شاه در سیرجان، مسجد و بازار است و انقلابیون با گوش کردن به سخنرانی مهیج روحانیون، دست به تظاهرات می‌زنند و بازار سیرجان تعطیل می‌شود. زیدآبادی در این زمان اگرچه سیزده سال بیشتر نداشته اما پای ثابت مسجد صاحب‌الزمان سیرجان، اصلی‌ترین پایگاه انقلابیون بوده است. او به یاد می‌آورد که جوانان انقلابی بعد از نماز مغرب و عشا، از بلندگوی مسجد اخبار رادیو بی‌بی‌سی را پخش می‌کرده‌اند و زمانی که گزارشگر رادیو با حرارت و احساس گزارش می‌کرده که «تظاهرکنندگان به نظامیان شاخه گل تقدیم کردند، اما نظامیان اسلحه‌های خود را به روی جمعیت نشانه رفتند و پی‌درپی شلیک کردند»، جماعت حاضر در مسجد به هیجان آمده و گریسته‌اند. نویسنده ذهنیت جوانی سیزده ساله را روایت می‌کند که به دنبال دلیل روشنی برای حمایت از انقلاب و مخالفت با شاه بود و در سخنرانی‌های پرشور روحانیون مبارز در سیرجان، متوجه انتقاد آن‌ها از شاه به دلیل صدور خاویار مرغوب ایران و وارد کردن گوشت یخ‌زدۀ غیرمرغوب، یا ناتوانی شاه در خودکفایی گندم، شده است. در نهایت نیز شرح تجاوز دسته‌جمعی به دختران زندانی سیاسی یا سوزاندن و اره کردن مبارزان از منابر، شکی برای زیدآبادی جوان در حقانیت انقلاب باقی نمی‌گذارد؛ و به این ترتیب او به معترضین می‌پیوندد. مادر هراسان از هواداری فرزندش از انقلاب، او را نزد خواهرش روانۀ روستا می‌کند؛ در کنار روستاییانی که به روایت نویسنده، بر خلاف بازاریان و اهل مسجد شهرنشین، تصوری از انقلاب ندارد.

با پیروزی انقلاب، شهربانی سیرجان به عنوان مهم‌ترین نماد حکومت، بدون درگیری خاصی به دست مردم می‌افتد و از فردای بیست‌ودوم بهمن، بسیاری که تا آن روز نسبت انقلاب مردد بودند، به‌خصوص در میان اقشار بی‌سواد و روستاییان،انقلابی می‌شوند. حالا ممسجد به محل تشکیل دادگاه انقلاب برای ساواکی‌های شهر تبدیل می‌شود و اگرچه برخی انقلابیون به تقلید از حوادث تهران و اعدام امرای ارتش به دنبال اعدام وابستگان حکومت پهلوی در سیرجان اند، اما توفیقی نمی‌یابند. روایت زیدآبادی از حوادث سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰ و دوران آزادی‌های نسبی گروه‌ها و دسته‌های مختلف سیاسی در شهر سیرجان نیز جالب توجه است. آن‌چنان که هواداران حزب جمهوری اسلامی، مجاهدین خلق، گروه‌های مارکسیست، جنبش مسلمانان مبارز، دوستداران شریعتی و… هر کدام به شکلی در مساجد و مدارس برای جذب نیرو تلاش می‌کنند: «نوجوانانی مانند من در آن زمان چونان بوته‌ای رها شده در بیابان، در معرض تندبادهایی از احساس و هیجان خالص بودند که از هر سو می‌وزید و آن‌ها را به این طرف و آن طرف می‌کشاند تا سرانجام در گوشه‌ای قرار بگیرند یا گرفتار آیند.» زیدآبادی در میان تندبادها در آن ایام نوجوانی در کنار اندیشه‌های علی شریعتی آرام گرفت؛ و جالب آنکه یک ماه قبل از پیروزی انقلاب یکی از جوانان روستایی به او گفته بود اگر انقلاب پیروز شود، «دکتر شریعتی قطعاً رییس‌جمهور ایران خواهد شد»! در اولین ماه‌های پیروزی انقلاب قصۀ حسن و محبوبه را به پیشنهاد کتابدار کتابخانۀ سیرجان می‌خواند اما شوری در او برنمی‌انگیزد، تا زمانی که «آن شب خاص» فرا می‌رسد. شبی که در مسجد صاحب‌الزمان فیلمی دربارۀ دکتر شریعتی با عنوان آری، این‌چنین بود برادر می‌بیند. فیلم آغاز می‌شود وصدای شریعنی در مسجد طنین می‌افکند که «من از نقطه‌ای برخاستم، کویر! جایی که آبادی نیست، آسایش و رفاه و برخورداری نیست، فقر است و رنج و محرومیت.» در همین لحظۀ خاص است که واژگان شریعنی همچون «باران سیل‌آسا» بر تن و روان زیدآبادی جاری می‌شود و نوجوان سیزده ساله مطالعۀ آثار شریعتی را با جدیت پی می‌گیرد. این بار با ابوذر و کویر آغاز می‌کند و در ادامه کویر تبدیل به کتابی می‌شود که همواره قبل از خوابیدن می‌خواند. به این ترتیب در دورانی که اندیشه‌های مساوات‌طلبانه و ضدطبقاتی مارکسیست‌ها سکۀ روزگار است، او به رغم «وضع فلاکت‌بار زندگی»اش، نه جذب مارکسیسم، که جذب «عرفان، آزادی و عدالت» در اندیشه‌های شریعتی می‌شود و مطالعۀ آثار شریعتی او را به فردی «آرمان‌گرا و ایدئالیست- آن هم به‌صورت مطلق‌گرا» تبدیل می‌کند.

خرداد ۱۳۶۰، برکناری بنی‌صدر، درگیری مسلحانۀ مجاهدین خلق با حکومت و انفجارهای تروریستی تابستان این سال نقطۀ پایانی است بر فضای پرتنش سیاست در شهر کوچک سیرجان. اما تابستان سال ۱۳۶۰ برای زیدآبادی نوجوان تنها در بعد سیاسی‌اش یک فاجعه نبود، بلکه در این سال او یک شکست بزرگ شخصی نیز داشت. او در کلاس دوم دبیرستان رفوزه شد. با این حال، با تعطیلی سیاست در سیرجان، و تغییر رشته به علوم انسانی و خواندن یک سال به‌صورت جهشی، او در سال ۱۳۶۳ در کنکور رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران قبول می‌شود. جلد اول خاطرات زیدآبادی در آغاز سفر به تهران به پایان رسیده اما حالا خواننده شناختی روشن از جوان هجده ساله‌ای دارد که تمام عمرش را با فقر سپری کرده؛ که در چهارده سالگی در فصل تابستان و با زبان روزه، برای تأمین معاش خانواده مجبور به دستیاری بناها و «عملگی» بوده و برای بیهوش نشدن از شدت گرما و تشنگی، لباسش را با آب تر می‌کرده؛ که چگونه از اتهام دروغین دزدی از سوی دندان‌پزشک بدطینت رنج کشیده و رنجش را با ضجه زدن در چاله‌های اطراف شهر تاب آورده است. روایت زندگی احمد زیدآبادی تا هجده سالگی، روایت سیاهی تبعیض و فقر است؛ زمینه‌ای که به جوانه زدن باقه‌های امید در او می‌انجامد. امید و اراده‌ای که شخصیت او را در سال‌های بعد می‌سازد و در جلدهای بعد روایت خواهد شد.

احمد زیدآبادی

فقر و امید

«از سرد و گرم روزگار» جلد اول زندگی‌نامۀ خودنوشت احمد زیدآبادی است. علی ملیحی، روزنامه‌نگار، در شمارۀ 47 ماهنامۀ «اندیشه پویا» یادداشتی در معرفی این کتاب نوشته است که متن آن را اینجا می‌خوانید.
غلامحسین ساعدی

بیگانه و دریا و مرگ

«ترس و لرز» مجموعۀ شش داستان کوتاه از غلامحسین ساعدی است که شخصیت‌های مشترکی دارند. آدم‌های روستایی از جنوب در طی این قصه‌ها ترس‌هاشان را به نمایش می‌گذارند.
سیستین مادونا - رافائل

نقاشی‌های از بند رسته

لیانید والینسکی، نقاش اهل کی‌یف که در جنگ خدمت می‌کرد، پس از ویرانی این شهر با گروهی از نظامیان ارتش شوروی به جست‌وجوی آثار هنری درسدن رفت، بلکه بتواند این اسیرانِ به‌ظاهر بی‌جان را نجات دهد.

ترس از بازگشت طاعون

تیموتی اسنایدر، مورخ بنام، در کتاب «در برابر استبداد» برای در نیفتادن در دام استبداد یا گریز از آن، بیست درس کوتاه از قرن بیستم ارائه می‌دهد. او برای شرح ایده‌هایش از مثال‌های خواندنی بهره می‌برد.